شب ها با خاطراتم همبستریم ... زیر چشمک ستاره ها

تو دنیا سه تا چیز رو خیلی دوست دارم : قلم ، دل ، خدا

با قلمم می نوشتم  ، می نویسم از کسی که دوستش دارم .

اگه یک روز قلمم بشکنه یا جوهرش خشک بشه ، اون موقع ... 

هیچ وقت این طوری نمیشه ، مطمئنم .

دلم مال خودم بود ، مال یکی دیگه شد . دلم پیشه یکی دیگه ست، اصلا مال خودشه . بذار بمونه پیشش ، قابلشو نداره.

ولی خدا

خدا مال همه هست ، مال همه می مونه .

ولی من همیشه می ترسم بین این همه آدم که می آن و می رن منو فراموش کنه ... .

 ولی هیچ وقت این طوری نمیشه ، این رو هم مطمئنم .

فقط سه تا خواهش کوچولو از خدای مهربونم :

۱. کمکم کن با قلمم بنویسم ، واسه همیشه ، از کسی که دوستش دارم .

 ۲. مواظبه صاحبه دلم باش ، خیلی زیاد .

۳. خدای خوبم :

تو مال من بودی ،

مال من هستی ،

مال من بمون.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 23:1  توسط هادی  | 

نخست
دیر زمانی در او نگریستم
چندان که،چون نظری از وی باز گرفتم
درپیرامون من
همه چیزی
به هیات او در آمده بود.

آنگاه دانستم که مرادیگر از او گزیر نیست.

 

 

سردم است
بر روی قلبی فسرده ام
ها کن !
ببین چگونه معجزه ی نفسهایت مرا می شکفت
من محبوبانه به تو فکر می کنم و می بالم
و شب هنگام چون شعله ای از یک عشق می میرم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 0:36  توسط هادی  | 

امشب دلم خیلی پره . تو گلوم هم بغض جا خوش کرده ...

می خوام داد بزنم ، ولی حیف که همه خوابن ....

اگه هم بیدار بودن فرقی نمی کرد ، اینجا همه کرن .

ولی یکی هست که گوش می کنه .

آره با تو هستم ای خدای خوبم ...

من دلم پره ... از دسته خودم ... می خوام سرمو بکوبم تو دیوار ... کاش هیچ آینه ای تو دنیا نبود ، چون حالا که خودمو می بینم حالم بهم می خوره ...

اره امشب ناراحتش کردم ... همش تقصیره من شد ... شاید اومده بود که بخنده ولی با گریه رفت ... شاید اومده بود که دلش باز بشه ولی دلش گرفت ... من بلد نیستم حرف بزنم ... بلد نیستم بخندونمش ... اصلا میدونی چیه خدا جون من بی عرضه ام ... لعنت به من ...

 

 

 

خدای مهربون

میا م روبروی قبله زانو میزنم

دستامم میبرم طرف آسمون

تو رو قسمت میدم به زهرا

کمکم کن...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 0:15  توسط هادی  | 

کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
به سرا پای تو لب می سودم
کاش چون نای شبان می خواندم
بنوای دل دیوانه تو
خفته بر هودج مواج نسیم
میگذشتم ز در خانه تو
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده لرزان حریر
رنگ چشمان ترا میدیدم
کاش در بزم فروزنده تو
خنده جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی خوابی بودم
کاش چون اینه روشن میشد
دلم از نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم می لغزید
گرمی دست نوازنده تو
کاش چون برگ خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا میکرد
در دل باغچه خانه تو
شور من ...ولوله برپا میکرد
کاش چون یاد دل انگیز زنی
می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم ترا میدیدم
خیره بر جلوه زیبایی خویش
کاش در بستر تنهایی تو
پیکرم شمع گنه می افروخت
ریشه زهد و تو حسرت من
 زین گنه کاری شیرین می سوخت
کاش از شاخه سر سبز حیات
گل اندوه مرا میچیدی
کاش در شعر من ای مایه عمر
شعله راز مرا میدیدی

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 23:49  توسط هادی  | 

صبح که بیدار شدم یاد روزهای گذشته افتادم . یاد روزهایی که به امید شنیدن صدای تو چشمامو باز می کردم.

همه ی اون روزها یک انرژی مثبت تمام وجودم رو پر کرده بود . نمی دونی با چه شوقی منتظر شنیدن صدات بودم .

وقتی به من سلام می کردی نفسم تازه می شد . می شد مثله وقتی که زیر بارون راه بری و نفس عمیق بکشی ، یه نفس تازه .

وقتی می خندیدی انگار دنیا مال من می شد ، مال خود خودم ، با تمام خوبیهاش .

صدای گریه هات هم قشنگ بود ، خیلی . درسته که من اشکاتو نمی دیدم ولی اونارو لمس می کردم ، از رو صدات . وقتی گریه می کردی انگشتای من هم خیس می شد ، چون که با انگشتام اشکاتو از روی گونه هات پاک می کردم .

وقتی می خواستی خداحافظی کنی امید شنیدن دوباره ی صدات من رو زنده نگه می داشت .

صدای تو برای من زندگی بود ... گفتم که واسه ی من مثل یه نفس تازه بود ... به من جون می داد...

 

نغمه ی جان بخش جان است صدایت نازنین

 

خودت خوب میدونی . خوب می دونی خیلی وقته که صداتو نشنیدم . خیلی وقته که صبح ها چشمام به زور باز میشن . خیلی وقته که دیگه نمی تونم زیر بارون نفس بکشم ، که دیگه انگشتای من از اشکای تو خیس نمی شن ، خیلی وقته که جون ندارم ...

نمی دونم چرا ولی تو میدونی . ولی نمی خوام ازت بپرسم چون می دونم جواب نمی دی و اگر هم جواب بدی جوابت ... . امیدوارم خودت بهم بگی .

اینارو نمی نویسم که بگم خسته شدم . که بگم دیگه صبرم تموم شده ، که دیگه نمی تونم ادامه بدم . چون واقعا این طورنیست ، عشق تو به من قدرتی داده که تمام نشدنیه . من مطمئنم که کارت درسته . می دونم که حتما یه حکمتی هست . من ایمان دارم که خدا مواظبه . هم مواظب من و هم مواظب تو ... می دونم که ما رو از یاد نمی بره .

پس صبر می کنم ... منتظر می مونم ... حتی اگه قرار باشه واسه همیشه ...

 فقط یه خواهشی دارم ...

منو باور کن ... فقط یه کوچولو ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 10:12  توسط هادی  | 

سلام عروسک شب من

کجایی ؟ نیستی

وقتی نیستی مجالی است برای مهتاب تا خود نمایی کند ، مهلتی است برای ستارگان تا برای عاشقان ناز کنند . وقتی تو نیستی باران جرأت میکند که مرا از پشت پنجره صدا کند ، نسیم می خواهد که صورتم را نوازش کند و اشک می خواهد تا بر گونه هایم جاری شود ...

اما بی تو ، مهتاب نوری برای خودنمایی ندارد که نور مهتاب از توست ، ستارگان را توانی  برای ناز کردن نیست که تو ناز ترین ستاره ی شبی . عروسک شب من ، باران در غیاب تو دیگر برای من شاد و با طراوت نیست و نوازش نسیم نمی تواند مرا مست کند ، چون که لطافت نسیم کمتر از لطافت دستان توست ، من دستان تو را برای نوازش می خواهم ... بی تو شب بی معناست ...

در نبودت تنها اشک می تواند گونه هایم را خیس کند ، آبی که از نبودنت از چشمانم جاری می شود مقدس است ... پاک ترین آب دنیاست ... کاش می توانستم با آن وضو بگیرم ... کاش می توانستم آن رابنوشم ...

                                  

                                           آه که شب بی تو چقدر مبهم است

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 0:51  توسط هادی  | 

تا حالا شبنم و گل رو دیدی ؟ بعد از اینکه بارون مییاد شبنم ها خیلی قشنگ رو گلبرگهای گل می شینن . برای قطره ی آب این افتخار بزرگیه که بتونه پیشه گل باشه . از بینه قطره هایی که رو گل نشستن همشون دوست دارن که گل ماله خودشون باشه . ولی از بین اون همه قطره فقط یکیشونه که گل عاشقش میشه . اون وقته که گل ، گلبرگشو یه کمی خم میکنه . شبنم آروم آروم سر می خوره و میره تو دله گل و اونجا جا خوش میکنه . فقط همون یه قطره میتونه به آرزوش برسه...

من مثله شبنم لطیف و دوست داشتنی نیستم ولی تو مثله گلی : با شکوه ، مقدس و زیبا . کاش من مثله اون شبنمه بودم . کاش میشد آروم آروم سر بخورم تو دلت ...

 

 

                                                                                

                

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 9:43  توسط هادی  | 

صبح که بیدار شدم هنوز داشت بارون میبارید .
پنجره رو که باز کردم تو رو زیر بارون دیدم .
تو به من لبخند زدی ولی من گریه کردم . حالا می فهمم که چرا بارون آدما رو به گریه میندازه ...
خدایا تو چقدر خوبی ... چقدر زود جوابمو دادی.
راستی  یاد سهراب هم بخیر ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 7:17  توسط هادی  | 

داره بارون مییاد ...  آسمون داره دلشو از غصه خالی میکنه ... نمی دونم ما آدما چه گناهی کردیم که باید گریه های آسمون رو هم تحمل کنیم ...

من نمی دونم چرا این بارونی که میگن رحمت خداست ... این بارونی که مژده ی رنگین کمونو میده ... این بارونی که باید شاد کنه چرا آدمو یاده غمو غصش میندازه ؟  چرا آدم دلش می خواد زیره بارون زار زار گریه کنه؟ مگه نمی گن که دوست را زیر باران باید دید ؟ مگه دیدن دوست گریه داره ؟ نمی دونم شاید چون چیزی نمی بینیم ...

ای خدا ، به این آسمونت بگو بره یه جایه دیگه گریه کنه . دلم داره ریش ریش میشه ...  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 1:27  توسط هادی  | 

گیجم ... موندم چی بگم دارم خودمو گم می کنم ... تو دلم آشوبه... بعضی وقتا نمی دونم واسه چی دارم نفس می کشم ...
 کاش شاملو اینجا بود ... می خوام ازش بپرسم پریا چشون شده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 0:22  توسط هادی  | 

از دوست داشتن

امشب از آسمان دیده تو روی شعرم ستاره میبارد 
                                      در سکوت سپید کاغذها پنجه هایم جرقه میکارد
شعر دیوانه تب آلودم شرمگین از شیار خواهشها 
                                    پیکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتشها
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست 
                            من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن شب پر از قطره های الماس است 
                          آنچه از شب به جای می ماند عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو کس نیابد ز من نشانه من 
                                    روح سوزان آه مرطوب من بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز خفته در پرنیان رویا ها
                                       با پر روشنی سفر گیرم بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه میخواهم من تو باشم  ‚ تو ‚ پای تا سر تو 
                                    زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست کی توان نهفتنم باشد 
                                   با تو زین سهمگین طوفانی کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم بدوم در میان صحراها 
                              سر بکوبم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریا ها
بس که لبریزم از تو می خواهم چون غباری ز خود فرو ریزم 
                                     زیر پای تو سر نهم آرام به سبک سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه نا پیداست 
                            من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست

                                                                                                                  فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 23:19  توسط هادی  | 

گربی دل و بی دستم
وز عشق تو پا بستم
صد بند که بشکستم
آهسته که سرمستم

در مجلس حیرانی
جانی است مرا جانی
زان شد که تو می دانی
آهسته که سرمستم

پیش آی دمی جانم
زین بیش مرنجانم
ای دلبر خندانم
آهسته که سرمستم

ساقی می جانان
بگذر ز گران جانان
دزدیده ز ره بانان
آهسته که سرمستم

ای می بترم از تو
پر جوش ترم از تو
آهسته آهسته

از باده ی جوشانم
وز خرقه فروشانم
از یار چه پوشانم
آهسته که سرمستم
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 13:34  توسط هادی  | 

بعضی از حرفا هستن که گفتنشون برایه بعضی از آدما سخته . حرفایی که دوست داریم به بعضی از آدمایه دیگه بگیم ولی نمی تونیم ... .

نمی دونم شاید دلیلش اینه که خجالت می کشیم ولی واقعیت اینه که خجالت نداره ... .
شاید دلیلش ترس باشه ولی واقعا ترس از کی و از چی ؟ یعنی واقعا آدم باید از کسایی که دوستشون داره بترسه ؟ یا شایدم میترسیم که نابود بشیم  خرد بشیم   کوچیک بشیم  که اگه یک نفر واقعا عاشق باشه و برایه رسیدن به عشقش تلاش کنه هیچ وقت کوچیک نمیشه 
این بزرگیه عشقه که باعث میشه ما آدما جلوش کوچیک به نظر بیایم .

ولی من می گم اگه بعضی از ما آدما حرفه دلمونو نمی زنیم   شاید دلیلش اینه که دوست داریم این حرف برامون مثله یه راز بمونه  دوست نداریم کسی این رازو بدونه به غیر از اون کسی که باید بدونه  دوست نداریم حرف بزنیم فقط دوست داریم حرفمونو ثابت کنیم دوست داریم به اون کسی که دوستش داریم بفهمونیم که حرفمون واقعا حرفه دله ... .

این حرف بعضی وقتا یه بغض میشه تو گلوت   تو گلوت گیر می کنه نمیذاره نفس بکشی  خفت می کنه  دوست داری گریه کنی  دوست داری زار بزنی التماس کنی تا همه بدونن که حرفت چیه ولی نمی گی چون دوست داری حرفتو فقط به یکی بگی  خودش و خودش ... .

نمی دونم شاید من دارم اشتباه می کنم شاید باید داد بزنی شاید باید اونقدر بلند بلند گریه کنی که همه ی مردم دلشون به حالت بسوزه  شاید باید این بغضو بترکونی شاید باید برم بهش بگم که ... .

ولی نه نمی گم من دوست دارم حرف نزنم دوست دارم بهش ثابت کنم که حرفم حرفه دله میدونم سخته ولی همین سختیا هست که عشقو قشنگ می کنه .

من این بغضو دوست دارم  با همه ی سختیاش    می خوام اگه یه روز قراره این بغض بره اگه قراره بذاره که نفس بکشم پیشه اون باشم  اگه قراره این بغضه بترکه خودش این کارو بکنه دوست دارم رو شونه هایه اون گریه کنم ... .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 7:44  توسط هادی  |