|
شب ها با خاطراتم همبستریم ... زیر چشمک ستاره ها
|
خیلی زیاد ... از ته دل
.
.
.
امروز دلتنگی هامو با انگشت نوشتم روی برف
گذاشتمشون کنار پیاده رو ...
جالب بود
همه ی کسایی که تنها بودن و دلتنگ
نوشته هامو له کردن ...
پ.ن ۱ : وقتی کسی به دلتنگی هام توهین می کنه ...!!!!!!!!!!!!
پ.ن ۲ : یه صدایی از یه جایی مدام تو گوشم زمزمه می کنه باید امیدوار باشم ... امیدوارم نه برای خودم
رویاهای نا تمام و محال ،
اطرافشون یک حصار از خاطره های تکرارنشدنی و دوست داشتنی ،
روح و ذهنم این شکل رو گرفتن .
این وسط واقعیت جایی نداره .
اصلا هضم واقعیت شده برام یک رویا ...
پ.ن 1 : کاش می شد ...
پ.ن 2 : یادش بخیر ...
اینا همش وقتی به وجود میان که روح آدم ضربه بخوره .
روح من هم ضزبه خورده ... بدجوری
فکر می کنم از بالای یه بلندی پرت شده پایین
یا مثلا با پتک کوبیدن تو سرش ...
ولی بیشتر از همه ی اینا خسته ام
کاش یکی میتونست روحم رو ماساژ بده .
پ .ن ۱ : اومدم جایی که خیلی دوستش دارم ... به دنبال آرامش ... ولی از آرامش خبری نیست .
پ.ن ۲ : اینجا من محکومم به خندیدن ... به خاطر کسایی که دوستم دارن ... با یه دله پر از غصه ...
واقعا زجر آوره .
امروز داشت بارون می بارید
همه چترشون رو باز کرده بودن
منم چتر داشتم ولی بسته بودمش !!!!
همه به من چپ چپ نگاه می کردن
خیلی حسه خوبی بهم دست میده وقتی بقیه یه جوری نگاه میکنن
که انگار دیوونم ...
پ.ن ۱ : نترسین ... احساسم نم نکشیده .
پ.ن۲ : چند مدت پیش ساعته ۱۲ شب برام شده بود پر از آرامش ... الان هم ساعت ۱۲ شبه ... ولی از آرامش خبری نیست !!!!!
پ.ن ۳ : در مورد پست قبلی :
بهتره بگم همیشه آخر خط به مردن ختم نمیشه .... همین
لحظه ها خیلی کند و سنگین میگذرن
زیر حرکت آرومشون دارم له میشم
کاش خدا یک کمی ساعتشو دست کاری کنه
آخه من عجله دارم ،
می خوام زودتر به آخر خط برسم ...