تبليغاتX
خاکستر خیال
شب ها با خاطراتم همبستریم ... زیر چشمک ستاره ها

احساسم را درون الکل می گذارم تا نگندد٬

گردو غبار لبخندم را می زدایم برای دیگران٬

اشک هایم را بغض می کنم تا تکرار نشوند٬

اندوهم را تنفس خواهم کرد برای زندگی٬

ایمانم را قاب می گیرم برای لحظات تنهایی٬

و از خاطراتم بتی خواهم ساخت برای پرستش

من دیگر خویش را از یاد نخواهم برد هم چنان که تو را .

 

پ.ن1 :

باز کن پنجره ها را ، که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است

(برای بهار فقط همین رو داشتم)

پ.ن2 :

غافل از همه ی دلتنگی ها ، بی خیال از همه ی اندوه ها ... سلام بهار ...خوش اومدی

                                                          عیدتون مبارک

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 22:41  توسط هادی  | 

کنج اتاق میشینم

میچسبم به بخاری ...

تا روحم یک کمی گرم بشه .

خودکارو میگیرم دستم تا بنویسم ... از دلم

خودکارم دیگه خوب نمینویسه ... از جوهرش نیست ، اونم دلش گرفته

فقط خط خطی میکنه

بیچاره کاغذ سفید

سیاه شد ... از دلم .

.

.

پ.ن 1: امید به من هم لبخند زد ... به اندازه ی پنج جمله ... شاید

پ.ن 2: من هنوز منتظرم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 12:50  توسط هادی  | 

میگن هر پکی که به سیگار میزنی انگار یه کبریت روشن میگیری زیر زندگی

میگن کسی که سیگار میکشه ریه هاشو می سوزونه ... تا ته .

.

.

.

فکر میکنم به درد من بخوره

آخه دیگه ریه هامو لازم ندارم

فقط برای آه کشیدن می خوامشون

با سینه ی سوخته هم که بهتر میشه آه کشید .

 

پ.ن : میگن همیشه برای فرار از واقعیت راهی هست ... منم دنبالش می گردم ... ولی فقط میخورم تو بن بست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 9:43  توسط هادی  | 

کاش هوا همین جوری سرد بمونه!!!!!

.

.

.

.

یقه های کاپشنمو می کشم روی گوشم...چون سکوت رو دوست دارم

 

سرم رو میندازم پایین ... تا همه بتونن راحت به من چپ چپ نگاه کنن

 

دست هام رو میذارم تو جیبم ... به یاد روزهایی که گرم بودن و پر امید

 

خودم رو جمع می کنم و راه می رم ... تا خاطره ها برام تکرار بشن

 

و آروم اشک میریزم ، به این امیدکه شاید کمی خالی بشم ... فقط شاید

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 13:12  توسط هادی  | 

من پام و نذاشتم تو این دنیا که تو برام تصمیم بگیری ... من دوست ندارم تمام عمرم رو به امید رسیدن به یک رویا که بهش میگن بهشت برین فنا کنم ... من نیومدم که گناه نکنم ،که همه ی این آدم ها به خاطر یک گناه اینجا جمع شدن ...

آهای زندگی با تو ام ...

من خودم این دنیا رو انتخاب نکردم ، ولی حالا که اومدم اینجا می خوام زندگی کنم ولی اون جوری که دوست دارم ... تو هم حق نداری راه من رو به جای من انتخاب کنی ، حق نداری با رسم و سنت هات همه چیز رو  به من تحمیل کنی  . بهتره این رو خوب بدونی اینجا منم که باید تصمیم بگیرم ، این حق منه ، پس نه تو و نه خدایی که من رو آفریده نباید اینجا دخالت کنین .

 اگه باز هم بخوای به جای من تصمیم بگیری یا اگه مثلا بخوای قدرتت رو به من نشون بدی .....

.

.

.

.

.

خیلی نامردی .....

 

فهمیدی ؟؟؟؟ ...... نکبت .... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 23:7  توسط هادی  |