|
شب ها با خاطراتم همبستریم ... زیر چشمک ستاره ها
|
وارد خونه ی قدیمی که میشدی بی اختیار نگاهت میرفت طرف کاغذ رو دیوار ...
پیرمرد خودش کاغذ رو خط کشی کرده بود ...
یه مربع هشت در هشت ... اون وقت ها فکر می کرد هشت عدد خوشبختیه !!!
64 تا خونه چسبیده بهم ... مثل صفحه ی شطرنج ... ولی سفیدِ سفید ...
پیرمرد کاغذ رو داده بود به دخترک ...
مربع های سفید یک در میون رنگ گرفته بودند ... از بوسه های دخترک ...
صفحه ی شطرنج ... سفید و صورتی ...
.
.
.
بعد از اون همه سال هنوزجای بوسه های صورتی روی کاغذ مونده بود ...
ولی ... حالا دخترک فقط یک عکس بود روی طاقچه ...
پیرمرد میگفت به آخر خط رسیده ...
خونه های سفید باقیمونده هم دونه دونه رنگی میشدند ...
قطره های خون ار روی تیغی که رگ پیرمرد رو زده بود سر میخوردند روی کاغذ ...
عشق و مرگ ...
بوسه های آخر ...
صفحه ی شطرنج ... قرمز و صورتی !!!
پ.ن1 : دستانم جرات تکان خوردن را ندارند برای خداحافظی ...
پ.ن 2 : آواره بودم ... شاید زودتر بنویسم از این به بعد ...
تماشاخونه پر از همهمه بود ...
دخترک نقال آروم روی سکو رفت ...
چوبش رو تکون داد ... بعد آهسته فریاد کشید :
(( آهای مردم ...
بیخیال رستم و سهراب ...
بیخیال یکه تازی رخش ... بگذرید از مردونگی تهمینه ...
خوب گوش کنید ... می خوام از زندگی براتون بگم ... ))
پرده ی نقالی رو پاره کرد ...
(( با توام تماشاچی ... پرده پاره شد ...
به من زل بزن ...
اینجا منم که زنده ام ...
اینجا منم که اسطوره ام ...
اینجا منم که بی پروا عاشقم ... ))
.
.
.
آروم روی دو تا زانو نشست ... سرش رو بالا کرد ... با بغض گفت :
(( آهای خدا ... حاضری پا به پای من تا صبح زار بزنی ؟ ))
پ.ن : اينجا تويي كه اسطوره اي ... كاش بي پروا عاشق باشي !!!