شب ها با خاطراتم همبستریم ... زیر چشمک ستاره ها
 

 

پای درد و دلهای درخت سر کوچه که بشینی حرف زیاد داره برای گفتن ...

از یادگاری لوتی های محل روی تنه ش گرفته تا قرار دختر و پسر ها کنار درخت ...

اما درخت گنجشگک رو هیچ وقت از یاد نمی برد ... همیشه قصه رو اینطوری شروع میکرد ...

(( هر روز وزن جثه ی کوچیکش رو روی شاخه ها حس میکردم ...

دم ِ غروب رو به آسمون منتظر روشن شدن ماه میموند ... چشمهای معصومش از شوق برق میزد ...

اما گنجشگک تازه اول بچگیش بود ... باید زود به خونه برمیگشت ...

گنجشگک حسرت به دلِ دیدن ماه روزها رو میگذروند ...

تا اینکه اون روز ابری ...  

دیگه پرواز رو یاد گرفته بود ... دیگه میتونست تا آخر شب بمونه و ماه رو ببینه ... 

اما انگار همیشه آرزوهای خوب باید دفن بشن ...

پسرک لعنتی ... سنگ ... تیر کمون ...))

درخت به اینجای قصه که میرسید بغضش میگرفت ...

مهمون ِ دم ِ غروبِ هر روزش ... گنجشگک ِ عاشق ...

میگفت خاطره ی پرپر شدن پرهای پاک گنجشگک تلخه ...

حتی تلختر از سقوط هر ساله ی برگ های خودِ درخت ...

 

 

پ.ن : میان آرزوهای گم گشته میشوم پرپر ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 1:12  توسط هادی  | 

 

ساعت 12 شب ...

شاید فکر کنید من چهار پنج ردیف آجر و سیمان بیشتر نباشم ...

شاید خیال کنید که یک دیوارِ اتاقِ خواب ناقابلم ... اما باور کنید چیزهایی دیدم که ...

عشق بازی و بوسه ها ... دردو دل و دلتنگی ها ... گریه ها و خنده ها ...

حالا قاب های عکس و خاطرات چند ساله شان روی سینه ام سنگینی میکند ...

هیچ وقت یادم نمیرود اولین شبی که با هم دیدمشان ... قول دادند با هم بمیرند وقتی عشقشان تمام شد !

ایستاده اند توی قاب پنجره ام ... میخواهند دست در دست هم  بپرند ...

بی معرفتها میخواهند تنهایم بگذارند ...

باور کنید عشقشان تمام نشده ...آخر عشق آنها هیچ وقت تمام نمیشود ...

 آنها فقط ... فقط میخواهند با هم بمیرند !

.

.

.

دریچه ی پنجره ام باز مانده ... می خواهم فریاد بزنم توی گوش این جماعت خواب زده !!!

هنوز ساعت 12 شب است ...  ساعتِ لعنتیِ اتاق هم خوابش برده ...

 

 

 

پ.ن : قصه ی تلخی شده زندگی ... 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 9:45  توسط هادی  | 

 

با طلوع آفتاب دوباره متولد میشد ...

تاریک بود ... اما زاده ی نور بود ...

خیلی سخته ...

اینکه مجبور باشی از همون اول صبح راه بیافتی ... بشینی ... بلند بشی ...

اینکه دستِ خودت نباشه ...

 کوچبک بشی ... بزرگ بشی ... زیر دست و پا لِه بشی ... شاید حتی محو بشی !!!

اما اون هر کاری میکرد تا بشه مثل کسی که دوستش داشت ... ولی ...

آره رفیق ... قصه ی خیلی تلخیه ... قصه ی عشق سایه به صاحبِ سایه !

آخه می دونی ... ما آدم ها که هیچ وقت به سایه مون نگاه نمی کنیم ...

.

.

.

 حالا شبها شده بود لحظه های خوشبختیه سایه ...

صاحبش که میومد بخوابه توی رختخواب ... وقتی می خواست چراغ خواب رو خاموش کنه ...

اون وقت سایه با بغض میخندید ... عاشقانه ... آغوش سایه هم بازِ باز ...

حالا تو هر چقدر می تونی داد بزن :

 هِی سایه ... مواظب باش لِه نشی !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 13:57  توسط هادی  |