|
شب ها با خاطراتم همبستریم ... زیر چشمک ستاره ها
|
پسرک دیگه حوصله نداشت نقاشی رو رنگ کنه ....
توی عظمت سفیدی دفتر نقاشی یه خونه مونده بود و جاده و دشت و خورشید ... همه سیاه و سفید
و یه آدمک که اول جاده نشسته بود و زل زده بود ... سیاه و سفید
پسرک کنار دفتر نقاشی خوابید ... خورشید تابید ... دشت جون گرفت ... آدمک زنده شد !
حالا یه آدمک بود و یه جاده و یه خونه ...
نه ... قصه نه قصه ی شنگول و منگول و گرگ ناقلاست ، نه قصه ی کدو قلقله زن ...
قصه ی یه آدمک عاشقه پشت یه در بسته که اگه باز بشه ...
ولی رفیق ... خودت که خوب میدونی ... اگه قرار به رسیدن بود که عشق و عاشقی قصه نمیشد ...
آدمکِ غصه دار رفت نشست روی پشت بوم ... نشست کنار دودکش ، کنار کلاغ ها!
آدمک دود شد ... رفت تو آسمون ... آدمک فرشته شد !
.
.
.
حیف ... پسرک دیر بیدار شد !!!
پ.ن 1: من یک آدمک ... دود میشوم ، ولی فرشته نه !!!
پ.ن 2: حرف زیاد هست برای گفتن ... ولی سکوت میکنم برای مدتی !
نمیدونم چند سال اما مطمئنم خیلی وقته از اون روز میگذره ...
یاد بچگی شون افتاده بودند ... یاد بازی ... یاد قایم موشک
اینبار نوبت آدم بود چشم ببنده ... حوا هم قایم شد ...
آدم شمرد ... چشماشو که باز کرد ... دنبال حوا گشت ... گشت ... گشت
حوا قایم شده بود ... پشت همون درخت خودمون ... زیر چشمی می پاییدش ...
آدم خیلی گشت ... نگران شد ... بلند داد زد : (( حوا ... حوا ... ))
حوا درخت رو نگاه کرد ... یک سیب مونده بود روی درخت ... سیب رو چید ...
از پشت درخت اومد بیرون ... آدم رو صدا زد
آدم نگاهش کرد ... حوا لبخند زد و سیب رو پرت کرد طرفش ... آدم بلند بلند میخندید !
.
.
.
خدا وکیلی خودت رو بذار جای آدم ...
سیبی رو که معشوقت برای پرت کنه چیکار میکنی ؟
نگه میداریش توی دکور خونه ت یا یک گاز محکم ازش میزنی؟
همه ی این هارو گفتم که بدونی ما ... زاده ی عشقیم نه هوس !
پ . ن : خوب یادم می آید ... همین روزها بود ... حالا خاطره ها و خیالم ... شده اند کبریتی که آتشم میزنند ... از من هم فقط خاکستر باقی میماند ...