|
شب ها با خاطراتم همبستریم ... زیر چشمک ستاره ها
|
سگ ما همسایه داشت ... نه ببخشید همسایه ی ما سگ داشت !
یک سگ اهلی و مرتب و با کلاس ... با یک قلاده ی طلایی .
سگِ همسایه مدتی بود خر ... نه نه عاشق شده بود !
عاشق سگِ ولگرد کوچه پشتی !
مثل دیوانه ها تا صبح پارس میکردند برای هم ، از پشت دیوارها !
انگار قرار نبود همدیگر را ببینند ... آخر سگ همسایه ی ما قلاده داشت .
آنقدر پارس می کردند تا آدم ها بیدار شوند از صدای عشقشان ... نمیدانستند آدمها همه کرند و کور !
شب آخر تا صبح زوزه کشیدند از عاشقی ... آن شب هر دو مردند پشت دیوارها !
آدمهای بیمعرفت ... کنار هم چالشان کردند !
.
.
.
آهای مواظب حرف زدنت باش ... من گناهی ندارم!
نمی توانستم کاری بکنم ... من خودم یک سگم ، قلاده دارم !!!
شیطان عاشق خدا بود ...
می خواست تنها عاشقش باشد ...
فریاد زد ... خدا نفهمید !
.
.
.
خدا بزرگ بود ...
می خواست عاشقی کند ... آدم را آفرید!
.
.
.
سالها پیش آدم خدا را از یاد برد ...
آدم عاشق شیطان شد !
این وسط خدا تنها ماند ... به همین سادگی!
نشسته رو به پنجره ...
روی کاغذ چیزی می نویسد انگار ...
سالها بود که دیگر با دست چپ نمینوشت ...
به گمانم دیگر یادش نیست آن روزها را ... دست چپ کلافه اش کرده بود !!!
آن روزها دست چپ با هر چیزی هر جایی که می توانست می نوشت :
(( من عاشق دست راست هستم! ))
همه جا پر شده بود از این چند کلمه ... یا کمی عشق !!!
تا آنکه آن سه شنبه ی مسخره ... بیخیال دست چپش را قطع کرد !!!
اما حالا نشسته رو به پنجره ...
با دست راست روی کاغذ مینویسد ... (( من عاشق او هستم !!! ))
پ.ن : همه ی سه شنبه ها گاهی مضحک اند ... مثل روزی که قیصر رفت ... یادش به خیر و گرامی !