تبليغاتX
خاکستر خیال
شب ها با خاطراتم همبستریم ... زیر چشمک ستاره ها
گفتند پري ها را مي كشيم تا قصه ها بي سرانجام بمانند ...

فرشته ها را كور كردند تا روي شانه ها كسي نباشد براي تماشاي خوبي ...

آرزو را زنده به گور كردند تا بمانيم مثل درخت خشك بي بخار !!!

حالا هم كه بهار مي آيد زير سايه ي سرد زمستان ...

 

پ.ن 1 : به فاحشگي زمين و زمان عادت نكنيم !!!

 پ.ن 2 : بهار سرخ امسال مثل هر ساله ...

پ.ن 3 : از طرف يك دوست خيلي خيلي عزيز :

با تو نمي تونم بگم درد دلامو نازنين              قصه بيقراري اشك چشامو نازنين

شبا به ياد عشق تو چشماي من بارونيه        دل بريدن از اون چشات مگه به اين آسونيه

وقتي كه گريه ميكنم تو خلوت شبونه ام         هيشكي نمي دونه كه من از عشق تو ديوونه ام

فقط خدا از دل بي قرار من خبر داره                فقط خدا تو دل من بذر اميد رو ميكاره

هميشه من به يادتم ولي خودت نميدوني       نميدونم چرا اينو از تو چشام نمي خوني

شايد كه باورت نشه دوست دارم يه عالمه       يا شايدم اين خواستنا براي تو خيلي كمه

بذار حقيقتو بگم بي تو روزام تكراريه               قسمتم از شبا فقط يه آسمون بيداريه

حتي اگه منو نخواي فراموشت نمي كنم         تو تك ستاره مني كه خاموشت نمي كنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 1:42  توسط هادی  | 

 

  تراژدی ...

یعنی حکایت بوسه های عاشقانه ی دخترک و پسرک تمام می شود با مرگ ...

یعنی قصه ی کودکی که زندگی را میبیند به خاطر فقر ... فقر را میبیند به نام زندگی !

یعنی بلند آواز بخوانی وسط قار قار کلاغ ها .

یعنی سرزمینت را به تاراج بگذارند به قیمت هیچ .

یعنی رفیقت را بگیرند تا روی دیوار زندان بنویسد : (( هزار کاکلی شاد در چشمان توست ... ))

یعنی بنویسی و باد نوشته هایت را ببرد .

آری ... تراژدی یعنی ما !

 

 

پ.ن : نمیدانم چرا نوشتم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 16:48  توسط هادی  |