|
شب ها با خاطراتم همبستریم ... زیر چشمک ستاره ها
|
میتوانی تمام درخت های صف کشیده ی یک جنگل را تصور کنی ؟
یا پرنده های برنده را در آسمان ...
شیطنت سنجاب ها را در چله نشینی بهار !
و خواب خرس ها که خود خود زندگیست ...
.
.
.
حالا ببین تبر پیرمردهای خرفت را که تیشه می زنند به ریشه ی درخت ها !
یا شکارچی های بدجنس را که به گلوله بسته اند آسمان و زمین را ...
من هم آدمم ... شکارچی نیستم .
اما پیرمردم ... آنهم بی تبر ... تنها یاد گرفته ام :
به درخت ها آب بدهم ... یا به پرنده ها دانه !
بچه سنجاب ها را تماشا کنم و برای خرس ها لالایی بخوانم !
لطفا کسی مرا بفهمد !
پ.ن ۱: از حمل این جنازه ی هوشیار خسته ام ...
پ.ن ۲ : اینجا را زیادی شلوغ کرده اند آدم های آشنا ... می خواهم کوچ کنم ... آدرس بعدی متعاقبا اعلام خواهد شد . البته تنها به افراد نا آشنا !!!