|
شب ها با خاطراتم همبستریم ... زیر چشمک ستاره ها
|
نمیدونم چند سال اما مطمئنم خیلی وقته از اون روز میگذره ...
یاد بچگی شون افتاده بودند ... یاد بازی ... یاد قایم موشک
اینبار نوبت آدم بود چشم ببنده ... حوا هم قایم شد ...
آدم شمرد ... چشماشو که باز کرد ... دنبال حوا گشت ... گشت ... گشت
حوا قایم شده بود ... پشت همون درخت خودمون ... زیر چشمی می پاییدش ...
آدم خیلی گشت ... نگران شد ... بلند داد زد : (( حوا ... حوا ... ))
حوا درخت رو نگاه کرد ... یک سیب مونده بود روی درخت ... سیب رو چید ...
از پشت درخت اومد بیرون ... آدم رو صدا زد
آدم نگاهش کرد ... حوا لبخند زد و سیب رو پرت کرد طرفش ... آدم بلند بلند میخندید !
.
.
.
خدا وکیلی خودت رو بذار جای آدم ...
سیبی رو که معشوقت برای پرت کنه چیکار میکنی ؟
نگه میداریش توی دکور خونه ت یا یک گاز محکم ازش میزنی؟
همه ی این هارو گفتم که بدونی ما ... زاده ی عشقیم نه هوس !
پ . ن : خوب یادم می آید ... همین روزها بود ... حالا خاطره ها و خیالم ... شده اند کبریتی که آتشم میزنند ... از من هم فقط خاکستر باقی میماند ...