|
شب ها با خاطراتم همبستریم ... زیر چشمک ستاره ها
|
نشسته رو به پنجره ...
روی کاغذ چیزی می نویسد انگار ...
سالها بود که دیگر با دست چپ نمینوشت ...
به گمانم دیگر یادش نیست آن روزها را ... دست چپ کلافه اش کرده بود !!!
آن روزها دست چپ با هر چیزی هر جایی که می توانست می نوشت :
(( من عاشق دست راست هستم! ))
همه جا پر شده بود از این چند کلمه ... یا کمی عشق !!!
تا آنکه آن سه شنبه ی مسخره ... بیخیال دست چپش را قطع کرد !!!
اما حالا نشسته رو به پنجره ...
با دست راست روی کاغذ مینویسد ... (( من عاشق او هستم !!! ))
پ.ن : همه ی سه شنبه ها گاهی مضحک اند ... مثل روزی که قیصر رفت ... یادش به خیر و گرامی !