|
شب ها با خاطراتم همبستریم ... زیر چشمک ستاره ها
|
خانه ی سیزدهم بلوار نحاست !
کفتارها بلوایی برپا کرده اند داخل خانه ...
همسایه ی بغلی هم خانه ی شغال هاست ...
کلاغ ها هم که قار قار می کنند وسط آسمان !
هر روز می آمد وسط آسمان ... بی هیچ نوری و بدون هیچ دلخوشی ای !
خورشید خانم یک روز چشمش افتاد به خانه ی سیزدهم .
خورشید خانم عاشق شد . عاشق جغد روی پشت بام ... به همین راحتی !
از آن روز به بعد هر روز می آمد وسط آسمان ... پر از دلخوشی !
اما انگار نمیدانست که جغد نمی بیندش ... آخر جغدها روزها همیشه خوابند !
خورشید خانم وقتی فهمید آتش گرفت ...
حالا سالهاست که دارد می سوزد . به خاطر جغد روی پشت بام خانه ی سیزدهم ... پر نور !
پ.ن ۱: دنیا خیلی شلوغ شده ... شاید مردم تا کمی خلوت شود !
پ.ن ۲ : من اینجا را خیلی دوست دارم ... شما چطور؟