شب ها با خاطراتم همبستریم ... زیر چشمک ستاره ها
 

  تراژدی ...

یعنی حکایت بوسه های عاشقانه ی دخترک و پسرک تمام می شود با مرگ ...

یعنی قصه ی کودکی که زندگی را میبیند به خاطر فقر ... فقر را میبیند به نام زندگی !

یعنی بلند آواز بخوانی وسط قار قار کلاغ ها .

یعنی سرزمینت را به تاراج بگذارند به قیمت هیچ .

یعنی رفیقت را بگیرند تا روی دیوار زندان بنویسد : (( هزار کاکلی شاد در چشمان توست ... ))

یعنی بنویسی و باد نوشته هایت را ببرد .

آری ... تراژدی یعنی ما !

 

 

پ.ن : نمیدانم چرا نوشتم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 16:48  توسط هادی  |